بنام حق"حضرت عشــق بفرما که دلم خانه ی توست****سر عقــل آمده هر بنده که دیوانه ی توست
دیشب که بارانِ چشمانم دامان خدا را خیس می کرد، تو در کوچه سارِ کهکشان غزل واره ی مهتاب را مرور میکردی، من اشک هایم را به قندیلِ آه می آویختم، تو چشم هایت را به مژگانِ ماه... سید علی اصغر صارم نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی تا درِمیکده شادان و غزل خوان بروم... کفش هایم کو؟؟؟ چه کسی بود صدا زد.......؟؟؟ تو از موسی پیامبرتری به جای اشاره... نگاه کردی، به جای دریا... دل من شکافته شد...! من زخم های بی نظیری بر تن دارم. اما تو مهربان ترینشان بودی... عمیق ترینشان...،عزیزترینشان... بعد از تو آدم ها تنها خراش های کوچکی بودند بر پوستم، که هیچ کدامشان به پای تو نرسیدند... به قلبم نرسیدند... تَحـــْویلـــْ نِمیـــ گیــــرَمْــ ایـــنـْـ ســـالـْ ـهـــــــاییــــ را کِهـ بِـدونـِــــ تــُــــو ... تَحـــْویلـــْ میــ شــَـــونْدْ...!!! تمامِ سال من بی تو... پُر از سوز زمستونه... تو رفتی و نگاه من ، یه دریا درد و غم داره یکی انگار تویِ سینَم ،گُلِ یأس داره می کاره... یه سال دیگه بدون تو تموم شد و یه سال دیگه بدون تو شروع... حالا باز منمو این سال جدیدو بدون تو بودن ها!!! دلهای پر مهرمان رابه روزهای سبز و زیبای بهار پیوند می زنیم و شادی را برای یکدیگر به ارمغان می آوریم. با آرزوی بهترین بهار برای شما نوروز فرخنده باد. قحطی عشق می آید!!! هفت نه ،هفتصد سال در قلبم ذخیره و پنهانت می کنم، بگو کنعانیان منتظر نباشند، تقسیم شدنی نیستی! حتی اگر یعقوب بیاید...! هی تو بزرگ می شوی هی دنیا کوچک هی تو بزرگ تر می شوی هی دنیا کوچک تر... هی تو بزرگ تر دنیا کوچک تر... تو بزرگ تر دنیا کوچک تر تو دنیا تو... و تو دیگر در دنیا نمی گنــجی... (راکعی،۵۲:۱۳۸۵) پایین می آید آســــمان تا زمیـــن با ریســـمان بــــاران بــــاران با ریســـمان تا آســـمان زمیـــن می رود بــالا آسمان و ریسمان را به هم بافتم تا بگویم اشک هایم را از تو پنهان نخواهم کرد وقتی برای پیوند زمین و آسمان تنها وساطت باران کافی است! (راکعی،۵۸،۱۳۸۲) پی نوشت: بودن با کسی که دوستش نداری، و نبودن با کسی که دوستش داری، هر دو زجر است! پس اگر در دنیا مثل خودت نیافتی، مثل خدا تنها باش. تنها سکوت سهمم از زندگیست(اهورا.) فوق العاده بود.دلم نیومد نذارمش.ممنون از اهورا دَسْتـــــــــ اَز پــا خَـــــطا كُنيـــــ تَعْــويضْــــ مي شَويــــــ ! همــــين حــــــوالي كسي شبــــــيه توست!! اين است پيام عشق هاي امروزي!!! مَنـــْ هَـمـــــانْـــ دُختـَـــرَكي هَستــَـمْـــ كِهـ اِنْتِخــــــابْـــــــ شُـــــــدَمْــ بَرايِــــ اَزْ دَسْتْـــــ دادَنِـــ تـــو نَـهـ بيشْـــــتَرْ وَ نـَهـ كـَمْتَر... بعد نوشت: هشت ساعت چشمانم ابرِ بهار چشمانِ تو خواب تقسیـــــم مســــــــاوی بود...!!! می بینی سکوتم را؟ می بینی درماندگی ام را؟ می بینی نداشتنت چه بر سر فریاد خاموشم آورده است؟ می بینی دیگر رویای داشتنت هم نمی تواند تن لرزه های شبانه ام را آرام کند؟ می بینی هِق هِق ِ نگاهم چه سرد بر دیواره ی همیشه جاودانه ی نبودنت مُشت می زند؟ می بینی؟ دیگر شانه هایم تابِ تحمل خستگی هایم را ندارد! دیگر حتَی حسرت باران هم نمی تواند حسرت نداشتن تورا کم کند. دیگر آن قـــــدر بغضــــم سنگیـــــــن است که تـــــوان گریستـــــن نیست.... دِلَمــ بَرایــــِ آرامِشــــــِ صــــِدایَتــــــ بَرایــــِ دوستَتـــــ دارَمـ هایتَــــــ دِلَمــــــ ، بَرایــــِ تـــــو تَنــــــگ شـُـــدِهــ ! نه نام، نه چــهره، نه اثــر انگشت...! آدم ها را از طرز " آه " کشيـــدَنِشان بشناسيد...!!! فکر نمی کردم بدون مــــن
رهـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـایـ ـ ـم کـ ـ ـن ... چه حــــرف بی ربطیست که مرد گریــــــــــه نمی کنـــــــد! گاهی آنقــــدر بغض داری که فقط باید مـــَــــــــرد باشی تا بتوانی گریـــــــه کنــــی! زنده یاد حسین پنـــاهی
خداوندا! فراموش کن همه ی روزگارانی را که آرزو می کردم مجنونم باشد، من از لیلا بودنم بیزارم...! در تردد هــــزار و أند چهـــــره ی نا آشنـــــا به دنبــــال لبخنــــــدهای مهــــربان تو می گــــردم... آشنـــــای دیرینـــــهـ ی دوستـــــــ داشتنــ هـــــــایم!!! ۸ آبان سالروز بزرگداشت زنده یاد دکتر قیصر امین پور را گرامی می داریم. و قــــــــــاف حرف آخــــــر عشـــــق است آنجا که نام کوچـک من آغـــــاز می شود!(قیصــــر) شعر محســـــن حــــــدادی تقدیم به قیصــــر: و قاف حرف آخر عشق است،آنجا که نام تو آغاز می شود و قاف حرف اول قلب است،آنجا که نبض واژه های تو دلتنگ می شود و قاف حرف اول قله است،آنجا که بادبان غزل هایت باز می شود و قاف حرف اول قاصدک است ،آنجا که شعر برای تو پرواز می شود و قاف حرف اول قبله است،آنجا که شعر تو آواز می شود و قاف قاب دلمرده ی تنهایی ماست ، آنجا که نام تو بر خاک ،راز می شود و قاف قسمت َ تو شاید این باشد: چه دیر زخم های کهنه ی تو باز می شود و رنج حرف آخر نام توست آنجا که مرگِ بغضِ نفس هات،شعر می شود... و قاف حرف اول قلب است، آنجا که یاد تو تکثیر می شود این واژه های عاریه ای را ببین چه سان در سوگ قاف عشق چه بی بال می شود با این که نیستی ولی دلِ خیال ما با عطر شعرهای تو همراز می شود. برگرفته از جامعترین سایت ادبی ایران:بیت لحظه های کاغذی خسته ام از آرزوها،آرزوهای شعاری شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن خاطرات بایگانی،زندگی های اداری آفتاب زرد و غمگین ،پله های رو به پایین سقف های سرد و سنگین،آسمان های اجاری با نگاهی سر شکسته ، چشم هایی پینه بسته خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده خنده های لب پریده،گریه های اختیاری عصر جدول های خالی،پارک های این حوالی پرسه های بی خیالی،نیمکت های خماری رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردم شنبه های بی پناهی،جمعه های بی قراری عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها خاک خواهد بست روزی،باد خواهد برد باری روی میز خالی من،صفحه ی باز حوادث در ستون تسلیت ها،نامی از ما یادگاری رو حش شاد و یادش گرامی باد. دلم تنگ است... دلم تنگ است، دلم اندازه ی حجم قفس تنگ است، سکوت از کوچه لبریز است، صدایم خیس و بارانیست، نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانیست؟! آدم، خلیفه ی تنهـــــــــای خــــــــــــدا روی زمیــــــن است، امپراتــــــــوری که گاهی باید برگردد به آخــــــــــرین ســــــلاحش «... و ســـــلاح او گریــــــــــه است!» تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم! باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه! سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالها هست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت؟؟؟ شعر از دکتر حمید مصدق ****************** شعر دوم از فروغ فرخزاد در پاسخ به شعر دکتر مصدق: «من به تو خندیدم چون که می انستم تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی! پدرم از پی تو تند دوید تو نمی دانستی باغبان باغچه ی همسایه پدر ِپیر من است! من به تو خندیدم تا که با خنده ی تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک دل من گفت برو چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه ی تلخ تو را و من رفتم و هنوز سالها هست که در ذهن من آرام آرام حیرت و بغض تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چه می شد که اگر باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت...!!!» ***************** و اماپاسخ سوم ازشاعر کرامی آقای جواد نوروزیست . نمیخواستم بذارمش.آخه ظهری نت قطع شد حوصلم رف دیگه ولش کردمِ اما چون مهسا جونم زحمت کشیدن و برام تو کامنتا گذاشتن اینم مینویسمش: دخترک خندید و پسرک ماتش برد! که به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیده باغبان از پی او تند دوید، به خیالش می خواست حرمت باغچه و دختر کم سالش را از پسر پس گیرد غضب آلوده به او غیظی کرد! این وسط من بودمُ سیب دندان زده ای روی خاک افتاده من که پیغمبر عشقی معصوم بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق و لب و دندانِ تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم و به خاک افتادم چون رسولی ناکام! هردو را بغض ربود...! دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت: "او یقینا پی معشوق خودش می آید" پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود: "مطمئنا که پشیمان شده بر میگردد" سالها هست که پوسیده ام آرام آرام! عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز! جسم من تجزیه شد ساده ولی ذراتم، همه اندیشه کنان غرق این پندارند: این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت!!! به تودیع تو جان می خواهد از تن شد جدا حافظ به جان کندن وداعت می کنم حافظ،خداحافظ... شهریار باز هم خـــودت را بزن به آن راه!!! خــــودت را که به آن راه می زنـــــی می خواهـــــم تمام راه های دنیا خراب شود... شجاعت مـے خواهد پ.ن۱:بی خیالـتـــــ ــ ـ کـِ می شـَومــــ .. .. پ.ن۲:بانوی غزل های عاشقی یا معصومه(س)،اینک به شوق تو نبض ها سرشار می زنند. دختران ایرانی!روز ملی دختران،فرخنده ی وجود پر مهرتان. ۷مهر۹۰ هوا بارانی است و فصل پاییز گلوی آسمان از بغض لبریز به سجده آمده ابری که انگار شده از داغ تابستانه سرریز هوای مدرسه ،بوی الفبا صدای زنگ اول محکم و تیز جزای خنده های بی مجوّز و شادی ها و تفریحات ناچیز برای نوجوانی های ما بود فرودَ خشم و تهمت های یکریز رسیده اوّل مهر و درونم پر است از لحظه های خاطرانگیز کلاس درسِ خالی مانده از تو من و گل های پژمرده سرِ میز هوا پاییزی و بارانی ام من درون خشم خود، زندانی ام من چه فردای خوشی را خواب دیدیم تمام نقشه ها بر آب دیدیم چه دورانی،چه رویای عبوری چه جستن ها به دنبال ظهوری من و تو نسل بی پرواز بودیم اسیر پنجه های باز بودیم همان بازی که با تیغِ سرانگشت به پیش چشم های من تو را کشت تمام آرزوها را فنا کرد دو دست دوستیمان را جدا کرد تو جام شوکران را سر کشیدی به ناگه از کنارم پر کشیدی به دانه دانه اشک مادرانه به آن اندیشه های جاودانه به قطره قطره خونِ عشق سوگند به سوزِ سینه های مانده در بند دلم صد پاره شد بر خاک افتاد به قلبم از غمت صد چاک افتاد بگو آنجا که رفتی شاد هستی؟ در آن سوی حیات آزاد هستی؟ بگو آنجا که رفتی هرزه ای نیست؟ تبر تقدیرِ سرو و سبزه ای نیست؟ کسی دزد شعورت نیست آنجا؟ تجاوز به غرورت نیست آنجا؟ خبر از گورهای بی نشان هست؟ صدای زجّه های مادران هست؟ بخوان هم درد من ،هم نسل و هم راه بخوان شعر مرا با حسرت و آه دوباره اوّل مهر است و پاییز گلوی آسمان از بغض لبریز من و میزی که خالی مانده از تو و گل هایی که پژمرده سرِ میز غزل مثنوی پاییزی از هیلا صدیقی آغاز بهار تعلیم وتربیت را به همکاران محترم ، دانشجویان و دانش آموزان عزیز تبریک عرض می کنم. سال تحصیلی خوبی رو براتون آرزومندم. پ.ن: دوستان عزیز:وب "شیطان پرستی "که تو لینکامه برا خودمه. خوشحال میشم یه نیم نگاهیم اونجا بندازین و نظرات قشنگتونو برام بذارید . البته باید بگم نباید تو کامنتاتون اسمی از من "حتی اسم کوچیک من"و یا این وبم ببرین. در کل از بیو گرافیم خواهشا چیزی نگین چون برا نهاد خاصیه http://www.satanism2011.blogfa.com/ فرشته ای آرام به روی من لبخند می زند...صدای اذان در گوش شهر پیچیده،کودک احساس من دل به جاده می سپارد...حیات یک عشق آغاز می شود...اندیشه هایی نو زاده می شوند... کودک بی تاب به فرشته سلام می کند...لحظه ای غرق سکوت می شوند...فرشته اشک می ریزد...کودک نیز...و سکوت آسمانیشان می شکند ... خداوند دارد نگاه می کند... به فرشته... به کودک... به احساس مقدسشان...رویایی خیس میان هرسه جاری می شود...و دوباره سکوت... کودک آن روزها انگار اسیر شده است و خدا در انتظار... چه کسی قفس را می شکند؟ پرنده ی درون من سخت بی تاب پرواز است...آرام ندارد... پرنده گاهی خسته می شود... دلم از نام خزان می لرزد زان که من زاده ی تابستانم شعر من آتش پنهان من است روز و شب شعله کشد در جانم (فریدون مشیری) یک سال دیگر از جوانی ام گذشت ... و من در شب تولد خویش ،سخت در اندیشه ی فردایم و در تلاش برای تحقق هزاران آرزو...من...من آغاز شدم ...گویند لحظه ی آغاز زیباست...چه لحظه ای باید باشد...اما افسوس که... آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست.(فروغ فرخزاد) پروردگارا! حال که به این دنیا پا نهاده ام،سرنوشتم را نیک گرددان.آمین. ** تولدمه ** من گلی بودم در رگ هر برگ لرزانم خزیده عطر بس افسون در شبی تاریک روئیدم پیکرم فریاد زیبایی در سکوتم نغمه خوان لب های تنهایی دیدگانم خیره در رویای شوم سرزمینی دور و رویایی تا شبی پیدا شد از پشت مه تردید تک چراغ شهر رویاها من در آنجا گرم و خواهش بار از زمینی سخت روئیدم لیکن ای افسوس من ندیدم عاقبت در آسمان شهر رویاها نور خورشیدی زیر پایم بوته های خشک با اندوه می نالیدند چهره ی خورشید شهر ما دریغا سخت تاریک است...(فروغ فرخزاد) بیست و دو شمع ...بیست و یکی شعر ناتمام گًر می دهد به شعله ی پیراهنم و من... بیست و دو شمع می چکد از چشم های من با اینکه دووور می شوی از زندگی من بیست و دو شمع شعله ورم !دود می کنم! داری زبانه می کشی از خاطرات من بیست و دو سال سهم مرا پاره می کند تقویم لعنتی که ورق کم بیاورد.... شعر از فاطمه حق وردیان **************** پی نوشت:۲۷شهریور:روز شعر و ادب فارسی و روز بزرگداشت استاد محمد حسین شهریار را گرامی میداریم. نقش مزار من کنید این دو سخن که شهریار با غم عشق زاده و با غم عشق داده جان "روحش شاد" مدام گفتی:خیالت تخت من وفادارم ! و من چه ساده لوحانه... خیالم را تخت کردم برای عشق بازی تو با دیگری!!! نگاهت کافیست تا در هوای آمدنت بمیرم، تو همیشه دعوتی رأس ساعت دلتنگی !
**************************************** پی نوشت: مطالبو برا دل خودم نوشتم و خواهم نوشت.کسی به خودش نگیره!منظورم اینه که مخاطب خاصی نداره.اونی که باید متوجه منظورم میشد خودش باید تا حالا متوجه شده باشه...اصلا بیخیالش... سلام دوستان عزیز بالاخره بعد مدّت ها بازم امام رضا (ع)این بنده ی حقیرو طلبید. اگه خدا بخواد فردا پرواز دارم مشهدمقدس. رسمه که جایی میرن طلب حلالیّت کنن، شمام حلال کنید. اتّفاقه دیگه!یهو دیدی برنگشتیم! اگه عمری باقی بود میام پیشتون.دعام کنید شدید!!!خیلی محتاج دعاتونم. یا امام رضا!خیلی از دوستام بهم گفتن التماس دعا. گفتن تو لحظات دلدادگیم باشما که درد دل می کنم،براشون دعا کنم... من کسی نیستم که صدام به عرش شما برسه، امّا شمارو قسم میدم به جان جوادتون دست همه ی ملتمسین دعارو بگیرین. **************************** پ.ن:۱۶/۰۶/۱۳۹۰ بازم سلام ممنونم از محبتای بی دریغتون، تو این مدتی که نبودم خیلی بهم لطف داشتین . دمتون گرم. نایب الزیاره بودیم البته اگه لایق بوده باشیم. این شعر را برای تو می گویم در یک غروب تشنه ی تابستان در نیمه های این رهِ شوم آغاز در کُهنه گور این غم بی پایان این آخرین ترانه ی لالائیست در پای گاهواره ی خواب تو باشد که بانگ وحشی این فریاد پیچد در آسمان شباب تو بگذار سایه ی منِ سرگردان از سایه ی تو،دور و جدا باشد روزی به هم رسیم که گر باشد کس بین ما،نه غیر خدا باشد من تکیه داده ام به دری تاریک پیشانی فشرده ز دردم را می سایم از امید بر این در باز انگشت های نازک و سردم را آن داغ ننگ خورده که می خندید بر طعنه های بیهُده،من بودم گفتم که بانگ هستی خود باشم امّا دریغ و درد که "زن "بودم چشمان بی گناه تو چون لغزد بر این کتاب درهم و بی آغاز عصیان ریشه دار زمان ها را بینی شکفته در دل هر آواز اینجا ستاره ها همه خاموشند اینجا فرشته ها همه گریانند اینجا شکوفه های گلِ مریم بی قدر تر ز خار بیابانند اینجا نشسته بر سر راهی دیو دروغ و ننگ و ریاکاری در آسمان تیره نمی بینم نوری ز صبح روشن بیداری بگذار تا دوباره شود لبریز چشمان من ز دانه ی شبنم ها رفتم ز خود که پرده براندازم از چهرِ پاک حضرتِ مریم ها بگسسته ام ز ساحلِ خوشنامی در سینه ام ستاره ی طوفانَست پروازگاه شعله ی خشمِ من دردا،فضای تیره ی زندانَست با این گروه زاهدِ ظاهر ساز دانم که این جدال نه آسانَست شهرِ من و تو طفلک شیرینم دیریست کآشیانه ی شیطانَست روزی رسد که چشم تو با حسرت لغزد بر این ترانه ی دردآلود جوئی مرا درون سخن هایم گوئی به خود که مادر من او بود. شعر از فروغ فرخزاد دلمان خوش است که می نویسیم و دیگران می خوانند، و عده ای می گویند:آه چه زیبا، و بعضی اشک می ریزند، و بعضی می خندند. دلمان خوش است به لذّت های کوتاه، به دروغ هایی که از راست بودن قشنگ ترند. به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند، یا کسی عاشقمان شود. با شا خه گلی دل می بندیم، و با جمله ای دل می کَنیم! دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشیدن لذّتی، و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود، چقدر راحت لگد می زنیم، و چه ساده می شکنیم همه چیز را... چقدر اینجا هراسانم از لرزش نگاهت از تکان های دستانت می ترسم از سکوت مسخره ام می ترسم از اینکه بشکند عادت نگاهم می ترسم از این نان و نمک که مرا به حرمتش به تو گره زده می ترسم من از قسم های نیلوفرانه مان از بی خوابی های شبانه مان از تیغ تیز تردید و اضطراب می ترسم از گریز جاده ها، این دلهره ی بی برگشت، این خیال یک طرفه، این تابلوی "ایست زندگی " می کشد مرا. من از اینکه شعرهایم بی تو چگونه آغاز می شود، از اینکه غزل هایم در پایان بی تو چگونه به خواب می رود؛ من از اینکه دو بیتی زندگی ام بدون تو یک بیت بماند،می ترسم. من می ترسم اگر شب چشمانم بی درخشش تو تاریک شود، می ترسم اگر پای رفتنم بلغزد، می ترسم اگر دریای موّاج این دل عادت کند به این سکون خاموش شود اگر این نفس در شمعی آرمیده در بستر خون. من می ترسم اگر از زخم زبان مردم است که آیینه ی نازک تو بشکند که فرو بریزد این دلم هرچند که احساسم گم است می ترسم بدزدند نامت را جنس دستفروش زبان مردم شود می ترسم من از خدا که بگیرد تو را از من به حکم سرنوشت زور به حکم صلاح و مصلحت تکرار شود این مکررّات "شاید قسمت نبود" دلهره دارم از خودم که نگیرد دلم به تیغ نگاهت نگیرد سکوت گوش تورا نشنود حنجره ات صدای مرا می ترسم اگر ردّ پایت خالی بماند؛ می ترسم اگر کلاغی پیر غزل خداحافظی را بخواند می ترسم می ترسم... شاید مثل خودت!!! "متن برگرفته از سایت عاشقانه" ومن هنوز عاشقم، آنقدر که می توانم از اول تا آخرِ بی وفائی هایت را بشمارم! و دستِ آخر همه را فراموش کنم! آنقدر که می توانم اِسمت را روی تمام آب های دنیا بنویسم و باز هم جا کم بیاورم! آنقدر که می توانم شب ها طوری به یادت گریه کنم که خدا جایم را با آسمان عوض کند! می ترسم از نبودنت! و از بودنت بیشتر!!! نداشتن تو ویرانم می کند، و داشتنت... نمی دانم!شاید داشتنت مُتوقِِّفَم! وقتی نیستی،کسی را نمی خواهم. و وقتی هستی... خُداحافظی ات به جُنونم می کشاند! و سَلامت به پریشانیَم! بی تو دلتنگم و با تو بی قرار! بیهوده می گردم دنبال کلمات، اگر تو نباشی، به دوزخ می کشانم کلمات را در این دِل، و تو همیشه مرا در برزخ چشمانت نگاه می داری. نمی دانم آیا در دِلَت ماندنی اَم؟ یا... کاش جایی برای این "یا" نبود. طرح:محسن قلیزاده ************************ نه به دیروزهایی که بودی فکر میکنم، و نه به فرداهایی که شاید بیایی! می خواهم امروز را زندگی کنم. خواستی باش! خواستی نباش! ************************ دوستای گلم تو این شبای عزیز منو فراموش نکنید. امیدوارم خداوند بهترین تقدیرو براتون رقم بزنه .بیادتونم.بیادم باشید. دلم خوش است خدا به بویِ یاس دعا مسافرانِ شبِ عشق **التماس دعا** جغرافیای کوچک من بازوان توست ای کاش تنگ تر شود این سرزمین به من آورده است چشم سیاهت یقین به من هم آفرین به چشم تو،هم آفرین به من من ناگزیر سوختنم چون که زل زده ست خورشید تیز چشم تو با ذره بین به من ای قبله گاه ناز!نمازت دراز باد! سجاده ات شدم که بسایی جبین به من بر سینه ام گذار سرت را که حس کنم نازل شده ست سوره ای از کفر و دین به من یاران راستین مرا می دهد نشان این مارهای سر زده از آستین به من تا دست من به حلقه ی زلفت مزین است انگار داده است سلیمان نگین به من محدوده ی قلمروء من چین زلف توست از عرش تا به فرش رسیده ست این به من جغرافیای کوچک من بازوان توست ای کاش تنگ تر شود این سرزمین به من شعر از علیرضا بدیع هوایت که به سرم می زند، دیگر در هیچ هوایی نمی توانم نفس بکشم! عجب نفس گیر است، هوای بی تو بودن! از من دوری به وسعت نزدیکی با خدا مرا فاصله توان بریده است، و شاید فاصله خودِ منم که از تو بریده ام. ولی خوشحالم که هنوز زنده ام و امیدوار، که تو روزی مرا احساس کنی، روزی که من دیگر جزئی از کلِ تو باشم. قلب مرا یا بگیر یا متوقف کن. قلبی که برای تو نتپد برای من نیز نباید باشد! بامن باش تا بیاموزم با تو بودن را. 






.jpg)















خوشبخت شوی،
مثل همینکه فکر نمی کردم بروی،
اشکال کار من اینجاست
که هیچوقت به چیزی جز تـــــــو
فکر نمی کنم!!!











هـــرروز







وفادار احساسـے باشـے
کــهـ ِ میدانـے
شکست مـے دهد

در کوچـ ه های علی چَپـــــ .. ..
دُنبـال دلـَـــ♥ــم می گردَمـــ .. !






















| Design By : RoozGozar.com |










عیبــی ندارد!











